^ Back to Top
آخرين ارسال های گفتمان دینی

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 10

موضوع: قضاوت های حضرت علی علیه السلام

  1. #1
    مدیرارشد تالار مشکات
    تاریخ عضویت
    Mar 2010
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    6,012
    سپاس
    12,519
    سپاس شده 22,723 در 3,983 پست

    پیش فرض پاسخ : قضاوت های حضرت علی علیه السلام


    برگزیده ای از کتاب «
    قضاوت های امام علی علیه السلام»
    تالیف آیت الله حاج شیخ محمد تقی شوشتری




    این کتاب گرانقدر، قضاوتهای محیرالعقول و معجزگونه علی علیه السلام را روایت می کند.
    قضاوتهایی که آنچنان اعجاب برانگیز است که اینک پس از قرنها، هنوز اندیشمندان و نوادر عالم از این درخششهای الهی، انگشت حیرت به دندان گرفته و در شگفتی فرو رفته اند.

    چنانکه رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
    «یا علی! انت أعلمُ هذه الامة و اقضاها بالحق»؛
    یا علی! تو داناترین این امت و برترین آنان در قضاوت به حق می باشی.


    این داوریها و قضاوتهای آن حضرت، که در این کتاب جمع آوری شده، کاملا ابتکاری و بی سابقه است، که در هر قضیه ای با پیگیری دقیق و عمیق ماجرا، و طرح و تدبیر نقشه هایی حیرت آور، و الهام گرفته از امدادهای غیبی، نیرنگ مکاران و جرائم مجرمین را کشف و شخص جانی را ناگزیر از اقرار نموده و حق را به صاحب حق رسانده و حدود الهی را بدون کمترین اغماض و با قاطعیت تمام به اجراء درآورده و به قضاوتهای سطحی و پوشالی اکتفا ننموده است.

    دراین باره امیرالمومنین علی علیه السلام می فرماید:
    «اگر بر بساط قضاوت تکیه زنم حکم می کنم بین پیروان تورات به توراتشان، و پیروان انجیل به انجیلشان، و پیروان قرآن به قرآنشان، بگونه ای که هر کدام به نطق آمده بگوید: علی به آنچه که در من هست قضاوت نموده است».


    الحق که علی علیه السلام شخصیتی بود که غیر از خدا و رسولش، کسی او را نشناخته و هیچ پرواز کننده ای به قلّه فضل و کمال او راه نیافته است.





    .

    سپاس شده توسط:

    ミانتظارミ (10-30-2012)


  2. #2
    مدیرارشد تالار مشکات
    تاریخ عضویت
    Mar 2010
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    6,012
    سپاس
    12,519
    سپاس شده 22,723 در 3,983 پست

    پیش فرض پاسخ : قضاوت های حضرت علی علیه السلام


    فصل اول:
    کشف واقعیت قضایا با استفاده از اسلوبی ابتکاري



    زنی که فرزند خویش را انکار می کرد.
    او که جوانی نورس بود سراسیمه و شوریده حال در کوچه هاي مدینه گردش می کرد، و پیوسته از سوز دل به درگاه خدا می نالید: اي
    عادل ترین عادلان!
    میان من و مادرم حکم کن.
    عمر به وي رسید و گفت: اي جوان! چرا به مادرت نفرین می کنی؟!
    جوان: مادرم مرا نه ماه در شکم خود نگهداشته و پس از تولد دو سال شیر داده و چون بزرگ شدم و خوب و بد را تشخیص دادم مرا از خود
    دور نمود و گفت: تو پسر من نیستی!
    عمر رو به زن کرد و گفت: این پسر چه می گوید؟
    زن: اي خلیفه! سوگند به خدایی که در پشت پرده نور نهان است و هیچ دید هاي او را نمی بیند، و سوگند به محمد صلی الله علیه و آله و
    خاندانش! من هرگز او را نشناخته و نمی دانم از کدام قبیله و طایفه است، قسم به خدا! او می خواهد با این ادعایش مرا در میان عشیره و
    بستگانم خوار سازد. و من دوشیز هاي هستم از قریش و تاکنون شوهر ننموده ام.
    عمر: بر این مطلب که می گویی شاهد داري؟
    زن: آري، و چهل نفر از برادران عشیر هاي خود را جهت شهادت حاضر ساخت.

    گواهان نزد عمر شهادت دادند که این پسر دروغ گفته، می خواهد با این تهمتش زن را در بین طایفه و قبیله اش خوار و ننگین سازد.
    عمر به ماموران گفت: جوان را بگیرید و به زندان ببرید تا از شهود تحقیق زیادتري بشود و چنانچه گواهیشان به صحت پیوست بر جوان حد
    افتراءجاري کنم.

    ماموران جوان را به طرف زندان می بردند که اتفاقا حضرت امیرالمومنین علیه السلام در بین راه با ایشان برخورد نمود.
    چون نگاه جوان به آن حضرت افتاد فریاد برآورد:
    اي پسر عم رسول خدا! از من ستمدیده دادخواهی کن. و ماجراي خود را براي آن حضرت شرح داد.

    امیرالمومنین علیه السلام به ماموران فرمود: جوان را نزد عمر برگردانید. جوان را برگرداندند، عمر از دیدن آنان برآشفت و گفت: من که
    دستور داده بودم جوان را زندانی کنید چرا او را بازگرداندید؟!
    ماموران گفتند: اي خلیفه! علی بن ابیطالب به ما چنین فرمانی را داد، و ما از خودت شنیده ایم که گفته اي: هرگز از دستورات علی
    علیه السلام سرپیچی مکنید.
    در این هنگام علی علیه السلام وارد گردید و فرمود: مادر جوان را حاضر کنید، زن را آوردند و آنگاه به جوان رو کرده و فرمود: چه می گویی؟

    جوان داستان خود را به طرز سابق بیان داشت.
    علی علیه السلام به عمر رو کرد و فرمود: آیا اذن می دهی بین ایشان داوري کنم؟
    عمر: سبحان الله! چگونه اذن ندهم با این که از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود: علی بن ابیطالب از همه شما
    داناترست.امیرالمومنین علیه السلام به زن فرمود: آیا براي اثبات ادعاي خود گواه داري؟

    زن: آري، و شهود را حاضر ساخت و آنان مجددا گواهی دادند.

    علی علیه السلام: اکنون چنان بین آنان داوري کنم که آفریدگار جهان از آن خشنود گردد، قضاوتی که حبیبم رسول خدا صلی الله علیه و
    آله به من آموخته است، سپس به زن فرمود:
    آیا ولی و سرپرستی داري؟
    زن: آري، این شهود همه برادران و اولیاي من هستند.
    امیرالمومنین علیه السلام به آنان رو کرد و فرمود: حکم من درباره شما و خواهرتان پذیرفته است؟
    همگی گفتند: آري.

    و آنگاه فرمود: گواه می گیرم خدا را و تمام مسلمانانی را که در این مجلس حضور دارند که عقد بستم این زن را براي این جوان به مهر
    چهارصد درهم از مال نقد خودم، اي قنبر! برخیز درهمها را بیاور. قنبر درهمها را آورد، علی علیه السلام آنها را در دست جوان ریخت و به

    وي فرمود: این درهم ها را در دامن زنت بینداز و نزد من میا مگر این که در تو اثر زفاف باشد (یعنی غسل کرده باشی).
    جوان برخاست و درهمها را در دامن زن ریخت و گریبانش را گرفت و گفت: برخیز!

    در این موقع زن فریاد برآورد: آتش! آتش! اي پسر عم رسول خدا! می خواهی مرا به عقد فرزندم در آوري! به خدا سوگند او پسر من است! و آنگاه علت انکار خود را چنین شرح داد: برادرانم مرا به مردي فرومایه تزویج نمودند و این پسر از او بهمرسید، و چون بزرگ شد آنان مرا
    تهدید کردند که فرزند را از خود دور سازم، به خدا سوگند او پسر من است. و دست فرزند را گرفت و روانه گردید.

    در این هنگام عمر فریاد برآورد:
    اگر علی نبود عمر هلاك می شد.





    .

    سپاس شده توسط:

    ミانتظارミ (10-30-2012)


  3. #3
    مدیرارشد تالار مشکات
    تاریخ عضویت
    Mar 2010
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    6,012
    سپاس
    12,519
    سپاس شده 22,723 در 3,983 پست

    پیش فرض پاسخ : قضاوت های حضرت علی علیه السلام


    مولا و غلام مشتبه شدند

    در زمان خلافت امیرالمومنین علیه السلام مردي کوهستانی با غلام خود به حج می رفتند، در بین راه غلام مرتکب تقصیري شده مولایش او را کتک زد.
    غلام بر آشفته، به مولاي خود گفت: تو مولاي من نیستی بلکه من مولا و تو غلام من می باشی. و پیوسته یکدیگر را تهدید نموده به هم می گفتند: اي دشمن خدا! بر سخنت ثابت باش تا به کوفه رفته تو را به نزد امیرالمومنین علیه السلام ببرم. چون به کوفه آمدند
    هر دو با هم نزد علی رفتند و مولا (ضارب) گفت: این شخص، غلام من است و مرتکب خلافی شده او را زده ام و بدین سبب از اطاعت من
    سر برتافته، مرا غلام خود می خواند.

    دیگري گفت: به خدا سوگند دروغ می گوید و او غلام من می باشد و پدرم وي را به منظور راهنمایی و تعلیم مسائل حج با من فرستاده و او
    به مال من طمع کرده مرا غلام خود می خواند تا از این راه اموالم را تصرف نماید.

    امیرالمومنین علیه السلام به آنان فرمود: بروید و امشب با هم صلح و سازش کنید و بامدادان به نزد من بیایید و خودتان حقیقت حال را بیان
    نمایید.
    چون صبح شد، امیرالمومنین علیه السلام به قنبر فرمود: دو سوراخ در دیوار آماده کن! و آن حضرت علیه السلام عادت داشت همه
    روزه پس از اداي فریضه صبح به خواندن دعا و تعقیب مشغول می شد تا خورشید به اندازه نیز هاي در افق بالا می آمد.
    آن روز هنوز از تعقیب
    نماز صبح فارغ نشده بود که آن دو مرد آمدند و مردم نیز در اطرافشان ازدحام کرده می گفتند: امروز مشکل تازه اي براي امیرالمومنین روي
    داده که از عهده حل آن بر نمی آید!
    تا اینکه امام علیه السلام پس از فراغ از عبادت به آن دو مرد رو کرده، فرمود: چه می گویید؟ آنان شروع کردند به قسم خوردن که من مولا هستم و دیگري غلام.
    علی علیه السلام به آنان فرمود: برخیزید که می دانم راست نمی گویید، و آنگاه به آنان فرمود: سرتان را در سوراخ داخل کنید، و به قنبر فرمود: زود باش شمشیر رسول خدا صلی الله علیه و آله را برایم بیاور تا گردن غلام را بزنم، غلام از شنیدن این سخن بر خود لرزید و بدون اختیار سر را بیرون کشید، و آن دیگر همچنان سرش را نگهداشت.

    امیرالمومنین (ع) به غلام رو کرده، فرمود: مگر تو ادعا نمی کردي من غلام نیستم؟
    گفت: آري، ولیکن این مرد بر من ستم نمود و من مرتکب چنین خطایی شدم.

    پس آن حضرت علیه السلام از مولایش تعهد گرفت که دیگر او را آزار ندهد و غلام را به وي تسلیم نمود.

    و نظیر همین داستان را شیخ کلینی وصدوق و طوسی ازامام صادق علیه السلام نقل کرده اندکه مناسب است دراینجا بیان شود.

    راوي می گوید:
    درمسجدالحرام ایستاده بودم و نگاه می کردم که دیدم مردي از منصور دوانیقی خلیفه عباسی که به طواف مشغول بود استمداد
    طلبیده به وي می گفت:
    اي خلیفه! این دو مرد برادرم را شبانه از خانه بیرون برده و باز نیاورده اند، به خدا سوگند نمی دانم با او چکار کرده اند.

    منصور به آنان گفت: فردا به هنگام نماز عصر همین جا بیایید تا بین شما حکم کنم.

    طرفین دعوي در موقع مقرر حاضر شده و آماده حل و فصل گردیدند، اتفاقا امام صادق علیه السلام حاضر و به دست مبارك تکیه زده بود.
    منصور به آن حضرت رو کرده و گفت: اي جعفر! بین ایشان داوري کن.

    امام صادق علیه السلام فرمود: خودت بین آنان حکم کن! منصور اصرار کرد، و آن حضرت را سوگند داد تا حکم آنان را روشن سازد. امام
    علیه السلام پذیرفت. پس فرشی از نی براي آن حضرت انداختند و روي آن نشست و متخاصمین نیز در مقابلش نشستند، و آنگاه به مدعی
    رو کرده و فرمود: چه می گویی؟
    مرد گفت: اي پسر رسول خدا! این دو نفر برادرم را شبانه از منزل بیرون برده و قسم به خدا باز نیاورده اند و نمی دانم با او چکار کرده اند.
    امام علیه السلام به آن دو مرد رو کرده، فرمود: شما چه می گویید؟

    گفتند: ما برادر این شخص را جهت گفتگویی از خانه اش بیرون برده ایم و پس از پایان گفتگو به خانه اش بازگشته است.
    امام علیه السلام به مردي که آنجا ایستاده بود فرمود:
    بنویس:
    بسم الله الرحمن الرحیم
    رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده: هر کس شخصی را شبانه از خانه بیرون برد ضامن اوست مگر اینکه گواه بیاورد که او را به منزلش
    بازگردانده است.
    اي غلام! این یکی را دور کن و گردنش را بزن. مرد فریاد برآورد: اي پسر رسول خدا! به خدا سوگند من او را نکشته ام ولیکن من او را گرفتم
    و این مرد او را به قتل رسانید.

    آنگاه امام علیه السلام فرمود: من پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله هستم دستور می دهم این یکی را رها کن و دیگري را گردن بزن، پس
    آن مردي که محکوم به قتل شده بود گفت: یابن رسول الله! به خدا سوگند من او را شکنجه نداده ام و تنها با یک ضربه شمشیر او را
    کشته ام، پس در این هنگام که قاتل مشخص شده بود حضرت صادق علیه السلام به برادر مقتول دستور داد قاتل را به قتل برساند، و فرمود:
    آن دیگري را با تازیانه تنبیه کنند.
    و سپس وي را به زندان ابد محکوم ساخت و فرمود: هر سال پنجاه تازیانه به او بزنند.





    .

    سپاس شده توسط:

    ミانتظارミ (10-30-2012)


  4. #4
    مدیرارشد تالار مشکات
    تاریخ عضویت
    Mar 2010
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    6,012
    سپاس
    12,519
    سپاس شده 22,723 در 3,983 پست

    پیش فرض پاسخ : قضاوت های حضرت علی علیه السلام

    دو مادر و یک فرزند

    در زمان خلافت عمر دو زن بر سر کودکی نزاع می کردند و هر کدام او را فرزند خود می خواند،
    نزاع به نزد عمر بردند، عمر نتوانست مشکلشان را حل کند از این رو دست به دامان امیرالمومنین علیه السلام گردید.

    امیرالمومنین علیه السلام ابتداء آن دو زن را فراخوانده آنان را موعظه و نصیحت فرمود ولیکن سودي نبخشید و ایشان همچنان به مشاجره خود ادامه می دادند.

    امیرالمومنین علیه السلام چون این دستور داد اره اي بیاورند، در این موقع آن دو زن گفتند:
    یا امیرالمومنین! می خواهی با این اره چکار کنی؟

    امام علیه السلام فرمود: می خواهم فرزند را دو نصف کنم براي هر کدامتان یک نصف!

    از شنیدن این سخن یکی از آن دو ساکت ماند، ولی دیگر فریاد برآورد:
    خدا را خدا را! یا اباالحسن! اگر حکم کودك این است که باید دو نیم شود من از حق خودم صرفنظر کردم و راضی نمی شوم عزیزم کشته شود.


    آنگاه امیرالمومنین علیه السلام فرمود:
    الله اکبر! این کودك پسر توست و اگر پسر آن دیگري می بود او نیز به حالش رحم می کرد و بدین عمل راضی نمی شد،

    در این موقع آن زن هم اقرار به حق نموده به کذب خود اعتراف کرد، و به واسطه قضاوت آن حضرت علیه السلام حزن و اندوه از عمر برطرف گردیده براي آن حضرت دعاي خیر نمود.







    .

    سپاس شده توسط:

    ミانتظارミ (10-30-2012)


  5. #5
    مدیرارشد تالار مشکات
    تاریخ عضویت
    Mar 2010
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    6,012
    سپاس
    12,519
    سپاس شده 22,723 در 3,983 پست

    پیش فرض پاسخ : قضاوت های حضرت علی علیه السلام


    فصل دوم:
    قضایایی که نیرنگ حیله گران را آشکار نموده است.

    توطئه اي که فاش گردید

    در زمام خلافت عمر دو نفر امانتی را نزد زنی به ودیعت گذاشتند و به وي سفارش نمودند که تنها با حضورهر دوي آنان ودیعه راتحویل دهد.
    پس از مدتی یکی از آن دو به نزد زن رفته مدعی شد که دوستش مرده است و ودیعه را مطالبه نمود. زن در ابتداء از دادن سپرده امتناع ورزید ولی چون آن مرد زیاد رفت و آمد می نمود و مطالبه می کرد، ودیعه را به وي رد کرد.
    پس از گذشت زمانی مرد دیگر به نزد زن آمده خواستار ودیعه گردید، زن داستان را برایش بازگو نمود که نزاعشان در گرفت، خصومت به نزد عمر بردند، عمر به زن گفت: تو ضامن ودیعه هستی. اتفاقا امیرالمومنین علیه السلام در آن مجلس د حضور داشت، زن از عمر خواست تا علی علیه السلام بین آنان داوري کند،
    عمر گفت: یا علی! میان آنان قضاوت کن.

    امیرالمومنین علیه السلام به آن مرد رو کرد و فرمود: مگر تو و دوستت به این زن سفارش نکرده اید که سپرده را به هر کدامتان به تنهایی ندهد، اکنون ودیعه نزد من است، برو دیگري را به همراه خود بیاور و آنرا تحویل بگیر، و زن را ضامن ودیعه نکرد و از این راه توطئه آنان را آشکار نمود؛ زیرا آن حضرت علیه السلام می دانست که آن دو با هم تبانی کرده و خواسته اند هر دو نفرشان از زن مطالبه کنند تا او به هر دو غرامت بپردازد.






    .

    سپاس شده توسط:

    ミانتظارミ (10-30-2012)


  6. #6
    گفتمانی حرفه ای
    تاریخ عضویت
    Jan 2010
    محل سکونت
    خیـــلی دور،خیـــلی نزدیکـــــ
    نوشته ها
    4,991
    سپاس
    5,195
    سپاس شده 10,498 در 3,115 پست

    پیش فرض پاسخ : قضاوت های حضرت علی علیه السلام

    علی علیه السلام بعد از خاتمه جنگ جملوارد شهر بصره شد. در خلال ایامی كه در بصره بود، روزی به عیادت یكی از یارانش ،به نام علاء بن زیاد حارثی رفت . این مرد، خانه مجلل و وسیعی داشت . علی همین كهآن خانه را با آن عظمت و وسعت دید، به او گفت :این خانه به این وسعت ، به چه كارتو در دنیا می خورد، در صورتی كه به خانه وسیعی در آخرت محتاج تری ؟! ولی اگربخواهی می توانی كه همین خانه وسیع دنیا را وسیله ای برای رسیدن به خانه وسیع آخرتقرار دهی به اینكه در این خانه از مهمان ، پذیرایی كنی ، صله رحم نمایی ، حقوقمسلمانان را در این خانه ظاهر و آشكارا كنی ، این خانه را وسیله زنده ساختن وآشكار نمودن حقوق قرار دهی و از انحصار مطامع شخصی و استفاده فردی خارج نمایی .علاء: یا امیرالمؤمنین ! من از برادرم عاصم پیش تو شكایت دارم چه شكایتی داری ؟.
    تارك دنیا شده ، جامه كهنه پوشیده ،گوشه گیر و منزوی شده همه چیز و همه كس را رها كرده . او را حاضر كنید!.
    عاصم را احضار كردند و آوردند. علیعلیه السلام به او رو كرد و فرمود:ای دشمن جان خود! شیطان عقل تو را ربوده است ،چرا به زن و فرزند خویش ‍ رحم نكردی ؟ آیا تو خیال می كنی كه خدایی كه نعمتهایپاكیزه دنیا را برای تو حلال و روا ساخته ناراضی می شود از اینكه تو از آنها بهرهببری ؟ تو در نزد خدا كوچكتر از این هستی . عاصم : یا امیرالمؤمنین ! تو خودت همكه مثل من هستی ، تو هم كه به خود سختی می دهی و در زندگی بر خود سخت می گیری ، توهم كه جامه نرم نمی پوشی و غذای لذیذ نمی خوری ، بنابراین من همان كار را می كنمكه تو می كنی و از همان راه می روم كه تو می روی . اشتباه می كنی ، من با تو فرقدارم ، من سمتی دارم كه تو نداری ، من در لباس ‍ پیشوایی و حكومتم ، وظیفه حاكم وپیشوا وظیفه دیگری است خداوند بر پیشوایان عادل فرض كرده كه ضعیفترین طبقات ملتخود را مقیاس زندگی شخصی خود قرار دهند. و آن طوری زندگی كنند كه تهیدست ترین مردمزندگی می كنند تا سختی فقر و تهیدستی به آن طبقه اثر نكند، بنابراین ، من وظیفه ایدارم و تو وظیفه ای.
    داستان راستان / استاد مطهري

  7. #7
    گفتمانی حرفه ای
    تاریخ عضویت
    Jan 2010
    محل سکونت
    خیـــلی دور،خیـــلی نزدیکـــــ
    نوشته ها
    4,991
    سپاس
    5,195
    سپاس شده 10,498 در 3,115 پست

    پیش فرض پاسخ : قضاوت های حضرت علی علیه السلام

    امیرالمومنین علیه السلام وارد مسجدگردید، ناگهان جوانی گریه كنان در حالی كه گروهی او را تسلی می دادند، جلوی آنحضرت آمد. امام علیه السلام به جوان فرمود: چرا گریه می كنی ؟ جوان : یاامیرالمومنین ! سبب گریه ام حكمی است كه شریح قاضی درباره ام نموده ، كه نمی دانمبر چه مبنایی استوار است ؛ و داستان خود را چنین شرح داد:
    پدرم با این جماعت بهسفر رفته و اموال زیادی به همراه داشته و این ها از سفر بازگشته و پدرم با ایشاننیامده است ، حال او را از آنان می پرسم ، می گویند: مرده است . از اموال و داراییاو می پرسم ، می گویند: مالی از خود برجای نگذاشته است . ایشان را به نزد شریحبرده ام و او با سوگندی آنان را آزاد كرده ، با این كه می دانم پدرم اموال و كالایزیادی به همراه داشته است .
    امیرالمومنین علیه السلام به آنان فرمود: زود به نزدشریح برگردید تا خودم در كار این جوان تحقیق كنم ، آنان برگشتند و آن حضرت نیز نزدشریح آمده به وی فرمود: چگونه بین ایشان حكم كرده ای ؟
    شریح : یا امیرالمومنین !این جوان مدعی بود كه پدرش با این گروه به سفر رفته و اموال زیادی با او بوده وپدرش با ایشان از سفر بازنگشته است . و چون از حالش جویا شده ، به وی گفته اند:پدرش مرده است . و من به جوان گفتم : آیا بر ادعای خود گواه داری ؟ گفت نه ، پساین گروه منكر را قسم دادم و آزاد شدند.
    امیرالمومنین علیه السلام به شریح فرمود:بسیار متاسفم كه در مثل چنین قضیه ای این گونه حكم می كنی ؟! شریح : پس حكم آنچیست ؟ امام علیه السلام فرمود: به خدا سوگند اكنون چنان بین آنان داوری كنم كهپیش از من جز داود پیغمبر كسی به آن حكم نكرده باشد.
    ای قنبر! ماموران انتظامی راحاضر كن ! قنبر آنان را آورد. آن حضرت هر ماموری را بر یك نفر از آنان موكل ساخت وآنگاه به صورت هایشان خیره شد و فرمود: چه می گویید آیا خیال می كنید كه من ازجنایتی كه بر پدر این جوان روا داشته اید آگاه نیستم ؟! و اگر اطلاع نداشته باشمنادانم .
    سپس به ماموران فرمود: صورت هایشان را بپوشانید و آنان را از یكدیگر جداسازید پس ‍ هر یك را در كنار ستونی از مسجد نشاندند در حالی كه سر و صورتشان باجامه هایشان پوشیده شده بود، آنگاه امام علیه السلام منشی خود، عبدالله بن ابیرافع را به حضور طلبیده به او فرمود: قلم و كاغذ بیاور! و خود در مجلس ‍ قضاوتنشست و مردم نیز مقابلش نشستند.
    و آن حضرت علیه السلام به مردم فرمود: هر وقت منتكبیر گفتم شما نیز تكبیر بگویید و سپس مردم را از مجلس قضاوت بیرون نمود و یكی ازآن گروه را طلبیده مقابل خود نشانید و صورتش را باز كرد و به عبدالله بن ابی رافعفرمود: اقرار این مرد را بنویس و به باز پرسی او پرداخت و پرسید: در چه روزی شما وپدر این جوان از خانه هایتان خارج شدید؟ در فلان روز. در چه ماهی ؟ در فلان ماه . در چه سالی ؟ در فلان سال . در كجابودید كه پدر این جوان مرد؟ در فلان محل . در خانه چه كسی ؟ در خانه فلان . به چهبیماری ؟ با فلان بیماری . مرضش چند روزی طول كشید؟ فلان مدت . در چه روزی مرد؛ چهكسی او را غسل داده كفن نمود و پارچه كفنش چه بود و چه كسی بر او نماز گزارد و چهكسی با او وارد قبر گردید؟ و چون بازجوئی كاملی از او به عمل آورد صدایش به تكبیربلند شد، و مردم همگی تكبیر گفتند، سایرین كه صدای تكبیرها را شنیدند یقین كردندكه آن یكی سر خود و دیگران را فاش ساخته است ،
    آن حضرت علیه السلام دستور دادمجددا سر و صورت او را پوشانده وی را به زندان ببرند.

  8. #8
    گفتمانی حرفه ای
    تاریخ عضویت
    Jan 2010
    محل سکونت
    خیـــلی دور،خیـــلی نزدیکـــــ
    نوشته ها
    4,991
    سپاس
    5,195
    سپاس شده 10,498 در 3,115 پست

    پیش فرض پاسخ : قضاوت های حضرت علی علیه السلام

    سپس دیگری را به حضور طلبیده مقابل خودنشانید و صورتش را باز كرده به وی فرمود: آیا تصور می كنی كه من از جنایت و خیانتشما اطلاعی ندارم ؟
    در این هنگام كه مرد شك نداشت كه نفر اول نزد آن حضرت به ماجرااعتراف كرده چاره ای جز اقرار به گناه خویش و تقریر داستان ندید و عرضه داشت : یاامیرالمومنین ! من هم یك نفر از آن جماعت بوده و به كشتن پدر جوان ، تمایلی نداشتم؛ و این گونه به تقصیر خود اعتراف نمود.
    پس امام علیه السلام تمام شهود را پیشخوانده یكی پس ‍ از دیگری به كشتن پدر جوان و تصرف اموال او اقرار كردند، و آنگاهمرد اول هم كه اقرار نكرده بود اعتراف نمود، و آن حضرت علیه السلام آنان را عهدهدار خون بها و اموال پدر جوان گردانید. در این موقع كه خواستند مال مقتول رابپردازند باز هم اختلافی شدید بین جوان و آنان در گرفت و هر كدام مبلغی را ادعا میكرد،
    پس امیرالمومنین انگشتر خود و انگشترهای آنان را گرفت و فرمود: آنها را مخلوطكنید و هر كدامتان كه انگشتر مرا بیرون آورد در ادعایش راست گفته است ؛ زیراانگشتر من سهم خداست و سهم خدا به واقع اصابت می كند.
    پس از فیصله و اتمام قضیهشریح گفت : یا امیرالمومنین ! حكم داوود پیغمبر چه بوده است ؟ آن حضرت علیه السلامفرمود: داوود از كوچه ای می گذشت ، اتفاقا به چند كودك برخورد نمود كه سرگرم بازیبودند، و شنید كودكی را به نام مات الدین ( مرد دین( صدا می زنند، داوود كودكان رابه نزد خود فراخواند و به آن پسر گفت : نام تو چیست ؟ گفت : مات الدین .

    داوود گفت : چه كسی این نام را برای تومعین كرده ؟ گفت : پدرم . داوود پسر را به نزد مادرش برده پرسید ای زن ! اسمفرزندت چیست ؟ گفت : مات الدین .
    داوود: چه كسی این نام را بر او نهادهاست ؟ زن : پدرش . داوود: به چه مناسبت ؟ زن : زمانی كه این فرزند را در شكم داشتم، پدرش با گروهی به سفر رفت ، ولی با آنان بازنگشت ، احوالش را از ایشان جویا شدمگفتند: مرده . گفتم : اموالش چطور شده ؟ گفتند: چیزی از خود برجای ننهاده ! گفتم:پس هیچ وصیت و سفارشی برای ما به شما نكرد؟ گفتند: چرا تنها یك وصیت نمود، وی میدانست كه تو بارداری ، سفارش نمود به تو بگوییم فرزندت پسر باشد یا دختر، نامش رامات الدین بگذاری . داوود گفت : آیا همسفرهای شوهرت مرده اند یا زنده ؟ گفت : زنده.
    گفت : مرا به خانه هایشان راهنمایی كن. زن ، داوود را به خانه های آنان برد، داوود همه آنان را گردآورده به همان ترتیباز ایشان بازجویی نمود و چون جنایت ایشان برملا گردید خون بها و مال مقتول را برعهده آنان گذاشت و به زن گفت : حالا نام پسرت را عاش الدین (زنده است دین) بگذار.
    قضاوتهاي امير المومنين(ع) / محمدتستري

  9. #9
    گفتمانی حرفه ای
    تاریخ عضویت
    Jan 2010
    محل سکونت
    خیـــلی دور،خیـــلی نزدیکـــــ
    نوشته ها
    4,991
    سپاس
    5,195
    سپاس شده 10,498 در 3,115 پست

    پیش فرض پاسخ : قضاوت های حضرت علی علیه السلام

    حیله برامیرمؤمنان
    هنگامی كه رسول خدا صلی الله علیه وآله از مكه به مدینه هجرت نمود، امیرالمومنین علیه السلام را در مكه وكیل و نایبخود گرداند، تا آن حضرت امانت ها و سپرده هایی را كه مردم نزد پیامبر داشتند بهصاحبانشان رد نموده ، آنگاه به مدینه رود.
    در آن روزهایی كه علی علیه السلام امانتها را به مردم تحویل می داد، حنظله بن ابی سفیان ، عمیر بن وائل ثقفی را تطمیعنمود تا نزد آن حضرت رفته و هشتاد مثقال طلا از او مطالبه كند، و به وی گفت : اگرعلی از تو گواه بخواهد ما گروه قریش برای تو شهادت خواهیم داد، و صد مثقال طلا بهعنوان پاداش به وی داد كه از جمله آنها گردن بندی بود كه به تنهایی سیزده مثقالطلا وزن داشت .
    عمیر نزد امیرالمومنین علیه السلام رفت و از آن حضرت مطالبه سپردهنمود. علی علیه السلام هر چند ودایع و امانات را ملاحظه كرد، سپرده ای به نام عمیرندید و دانست كه او دروغ می گوید، پس او را موعظه نمود تا از ادعایش ‍ دست برداردولی اندرزها سودی نبخشید و عمیر همچنان برگفته خود ثابت بود و می گفت : من برادعای خود گواهانی از قریش دارم كه آنان برایم گواهی می دهند؛ مانند ابوجهل ،عكرمه ، عقبه بن ابی معیط، ابوسفیان و حنظله .
    امیرالمومنین علیه السلام فرمود:این نیرنگی است كه به تدبیر كننده اش بر می گردد. و آنگاه دستور داد همه شهود حاضرشده در خانه كعبه بنشینند و به عمیر رو كرده و فرمود: اكنون بگو بدانم امانت را چهوقت تسلیم پیامبر صلی الله علیه و آله نمودی ؟ عمیر: نزدیك ظهر بود كه سپرده را بهاو تحویل دادم و او آن را از دستم گرفته به غلام خود داد. و آنگاه ابوجهل راطلبیده همان سوال را از او پرسید، ولی ابوجهل گفت : مرا حاجتی به پاسخ گفتن نیست ،و بدین وسیله خود را رها كرد. پس از آن ابوسفیان را به نزد خود فراخواند و همانسوال ها را از او پرسید ابوسفیان گفت : نزدیك غروب آفتاب بود كه عمیر امانتش راتسلیم پیامبر صلی الله علیه و آله نمود و آن حضرت مال از او گرفت و در آستین خودقرار داد.
    نوبت به حنظله رسید او گفت : به خاطر دارم كه آفتاب در وسط آسمان بود كهعمیر ودیعه را به پیامبر داد و آن حضرت امانت را در پیش رو گذاشت تا وقتی كه خواستبرخیزد، آن را به همراه خود برد. و سپس عقبه را احضار كرد و كیفیت را از او جویاشد، وی گفت : به هنگام عصر بود كه عمیر امانتش را تحویل پیامبر صلی الله علیه وآله داد و آن حضرت امانت را فورا به منزل فرستاد و پس از او عكرمه را خواست وچگونگی را از او پرسش نمود، عكرمه گفت : اول روز بود كه عمیر امانت را به پیامبرتحویل داده پیامبر آن را تحویل گرفت و فورا به خانه فرستاد. و عمیر آنجا نشسته بودو تمام جریانات و تناقض گویی های آنان را می شنید.

  10. #10
    گفتمانی حرفه ای
    تاریخ عضویت
    Jan 2010
    محل سکونت
    خیـــلی دور،خیـــلی نزدیکـــــ
    نوشته ها
    4,991
    سپاس
    5,195
    سپاس شده 10,498 در 3,115 پست

    پیش فرض پاسخ : قضاوت های حضرت علی علیه السلام

    آنگاه امیرالمومنین علیه السلام بهعمیر رو كرده فرمود: می بینم رنگ صورتت زرد شده و حالت دگرگون گشته است !
    عمیر گفت: الان حقیقت حال را به شما خواهم گفت : زیرا شخص حیله گر، رستگار نخواهد شد. بهخدا سوگند من هرگز امانتی را نزد محمد نداشته ام و تنها عامل محرك من حنظله وابوسفیان بوده اند و اینكه دینارهایی كه مهر هند، زن ابوسفیان بر آنها نقشین استنزد من موجود می باشند كه آنها را به عنوان پاداش به من داده اند.
    و آنگاهامیرالمومنین علیه السلام فرمود: بیاورید شمشیری را كه در گوشه خانه پنهان است ،شمشیر را آوردند. علی علیه السلام شمشیر را به دست گرفت و به حاضران نشان داد وفرمود: آیا این شمشیر را می شناسید؟ گفتند: آری ، این شمشیر حنظله می باشد، از آنمیان ابوسفیان گفت : این شمشیر از حنظله سرقت شده است .
    امیرالمومنین به وی فرمود:اگر راست می گویی پس غلام تو مهلع ؛ سیاه چكار كرد؟ ابوسفیان گفت : او فعلا برایانجام ماموریتی به طائف رفته است .
    آن حضرت فرمود: ای كاش ! می آمد و تو یك باردیگر او را می دیدی و اگر راست می گویی او را احضار كن بیاید. ابوسفیان خاموش شدهسخنی نگفت سپس آن حضرت به ده نفر از غلامان اشراف قریش فرمود تا محل معینی را حفركنند، چون حفر كردند ناگهان به جسد كشته مهلع برخوردند، آن حضرت فرمود: آن رابیرون بیاورید، جسد را بیرون آورده و به طرف خانه كعبه حمل كردند، مردم از مشاهدهپیكر بیجان مهلع در شگفت شده سبب قتلش را از آن حضرت پرسیدند. امام علیه السلامفرمود: ابوسفیان و پسرش این غلام را تطمیع كرده وبه پاداش آزادیش او را وادارنمودند تا مرا به قتل برساند تا این كه در راهی برایم كمین كرد و بناگاه به منحمله نمود و من هم مهلتش نداده گردنش را زدم و شمشیرش ‍ را گرفتم . و چون مكر ونیرنگ آنان در این دفعه بجایی نرسید خواستند بار دیگر حیله ای به كار برند ولی آنهم نقش بر آب گردید.

    قضاوتهاي امير المومنين(ع) / محمدتستري

موضوعات مشابه

  1. لحظات وداع حضرت فاطمه علیهاالسلام
    توسط neyestan در انجمن زندگی و سیره حضرت
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: 02-10-2014, 10:58 AM
  2. آشنایی با زندگانی حضرت فاطمه زهراء (س)
    توسط PARNIAN در انجمن زندگی و سیره حضرت
    پاسخ ها: 40
    آخرين نوشته: 04-05-2013, 02:17 PM

بازدیدکنندگان این صفحه را از طریق جستجوی مطالب زیر یافته اند

قضاوت های حضرت علی

داستانهای قضاوت حضرت علی

قضاوت حضرت علي

قضاوتهای علی

قضاوتهای حضرت علی علیه السلام

داستانهایی از حضرت علی ومنافقین

داستان های حضرت علی

قضاوت های امیرالمومنین

قضاوت هاي كامل حضرت علي ع9

قضاوت هاي حضرت علي ع9

قضاوت های عمرقضاوتهای حضرت علیقضاوت های علیقضاوت حضرت علیماجرای قضاوت علی (ع)و داستان آنداستان قضاوت های امام علیامام علی از کوچه میگذشتدو زن شکایت فرزند نیم علیقضاوت های امیرالمومنین علی ع داستان های قضاوت حضرت علیقضاوت های مولا امیرالمومنین عداستانهای قضاوت امام علی عقضاوت های حضرت علی علیه السلامقضاوت هاي حضرت عليداستان هایی از قضاوت حضرت علی

کلمات کلیدی این موضوع

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما
دوستان ما
ما در شبکه های اجتماعی

گفتمان دینی با هدف مبارزه با افراط و تفریط در دین و به جهت اثبات این مهم که در هزاره سوم هم می توان با دید دینی زندگی آرام و راحتی داشت ، در سال 1387 آغاز به کار کرد و اکنون با بیش از پنجاه هزار کاربر بزرگترین انجمن دینی اجتماعی کشور است. برای ارتباط با گفتمان دینی با ایمیل goftomanedini@gmail.com در ارتباط باشید .

گفتمان دینی گفتمان دینی گفتمان دینی گفتمان دینی گفتمان دینی گفتمان دینی گفتمان دینی گفتمان دینی گفتمان دینی