مادرم آن روز گفت در صورتي من را همراه خود به منزل مادربزرگ مي برد که تمام تکاليفم را انجام دهم. غرولندکنان به برنامه درسي فردايم نگاهي انداختم که درس هاي فشرده و سنگيني در آن گنجانده شده بود. با آن که حوصله انجام دادن آن ها را نداشتم ناچار بودم هر چه سريع تر دست به کار شوم و اين کوله بار سنگين را از روي دوشم بردارم. مادرم از اين که مي ديد من به دليل رفتن به خانه مادربزرگ آن قدر هيجان زده ام و همه تکاليفم را به خوبي انجام داده ام تعجب کرد، چون هميشه کتاب و دفترهايم تا نيمه شب روي زمين پهن بود. هرچند آن طوري هم که مادرم تصور مي کرد نبود و من نوشتن انشايم را به طور مخفيانه به آخر شب موکول کرده بودم! هنگام بازگشت از مهماني با چشمان خواب آلود و تني خسته وارد اتاقم شدم و چشمم به دفتر انشايم افتاد که مظلومانه در گوشه اتاق در انتظارم بود! چاره اي جز نوشتن انشا نداشتم چون به مادرم دروغ گفته بودم و از سوي ديگر معلم فارسي ام بسيار سخت گير بود اما چگونه در آن شرايط که هر لحظه خواب، هوشياري ام را مي ربود، مي توانستم يک روستا را توصيف کنم؟ هر چه به ذهنم فشار آوردم نتوانستم حتي يک جمله بنويسم و براي راحت شدن از اين وضعيت به فکر فرو رفتم. چند دقيقه بعد، ميان کتاب و دفترهاي سال گذشته خواهرم در پي دفتر انشايش بودم چون وي يک سال از من بزرگ تر بود و احتمال اين که مطلبي مناسب پيدا مي کردم بسيار زياد بود. سرانجام فرشته نجات خود را يافتم و به سرعت آن را ورق زدم، باورم نمي شد يک انشاي 3 صفحه اي با همان موضوع توسط خواهرم نوشته شده بود! بدون اتلاف وقت، تمام مطالب مورد نظرم را از روي دفتر انشاي خواهرم در دفتر خودم نوشتم و در اين ميان به هنر نويسندگي اش نيز غبطه خوردم؛ چون وي روستا را آن قدر زيبا توصيف کرده بود که در ذهن من تصاويري مانند تابلوهاي رنگارنگ نقاشي نقش بست.زنگ انشا تمام دانش آموزان سکوت کرده بودند و مشخص بود آن ها نيز مانند من آن قدر احساساتي شده اند که گويي در همان لحظه درون روستا هستند! پس از اين که خواندن انشايم به اتمام رسيد همه آن ها برايم کف زدند اما در کمال ناباوري، معلم بدون اين که تشويقم کند از من خواست تا به پشت نيمکت خود بازگردم. پس از من 2 دانش آموز ديگر هم انشاي خود را خواندند اما بچه ها با شنيدن انشاي من، ديگر به گوش دادن بقيه انشاها رغبتي نداشتند. کم کم لحظه تعطيلي مدرسه فرا مي رسيد و معلم پاي تخته سياه موضوع انشاي هفته آينده را نوشت: «عواقب کپي برداري يا تقلب را بنويسيد». وي در حالي که گچ را سر جايش مي گذاشت و گرد و غبار را از لباس هايش مي زدود به من نيم نگاهي انداخت و تأکيد کرد: انشاي همه را امضا خواهم کرد. تازه همه چيز را فهميده بودم، معلم من، سال گذشته معلم خواهرم نيز بوده و انشايش را نيز به طور کامل در ذهنش داشته است و تنها علت طرح کردن موضوع انشاي هفته آينده که از نظر دانش آموزان ديگر بسيار دشوار بود، من و اشتباهم بود. من هم هفته آينده براي اين که از معلم و هم کلاسي هايم عذرخواهي کرده باشم و اشتباهم را جبران کنم تمام مطالب ماجراي ياد شده را که با موضوع انشا نيز بي ربط نبود نوشتم و داوطلبانه آن را خواندم و اين بار با تشويق معلم و تمام هم کلاسي هايم مواجه شدم.








PM


Bookmarks