وای باران، باران
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران باران
پر مرغان نگاهم را شست.
| آخرين ارسال های گفتمان دینی | |
كاش بارانی ببارد قلبها را تر كند
بگذرد از هفت بند ما صدا را تر كند
قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها
رشته رشته مویرگهای هوا را تر كند
بشكند در هم طلسم كهنه ی این باغ را
شاخه های خشك بی بار دعا را تر كند
مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت
سرزمین سینه ها تا نا كجا را تر كند
چترها تان را ببندید ای به ساحل مانده ها
شاید این باران كه می بارد شما را تر كند
سپاس شده توسط: پیرمرد (12-05-13)
باز ای باران ببار
بر تمام لحظه های بی بهار
بر تمام لحظه های خشک خشک
بر تمام لحظه های بی قرار
باز ای باران ببار
بر تمام پیکرم موی سرم
بر تمام شعر های دفترم
بر تمام واژه های انتظار
باز ای باران ببار
بر تمام صفحه های زندگیم
بر طلوع اولین دلدادگیم
بر تمام خاطرات تلخ و تار
باز ای باران ببار
غصه های صبح فردا را بشوی
تشنگی ها خستگی ها را بشوی
حاليا معجزه ي باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمن زار ببين
و محبت را در روح نسيم
که در اين کوچه ي تنگ
با همين دست تهي
روز ميلاد اقاقي ها را جشن مي گيرد !
خاک جان يافته است تو چرا سنگ شدي؟
تو چرا اين همه دل تنگ شدي؟
باز کن پنجره ها را و بهاران را باور کن
جرمم این بود که هی تکیه به باران دادم
بی سبب نیست که از چشم خودم افتادم
دو سه خورشید به دوش همه تان پنجره بود
در نگاه همه تان چند دهن حنجره بود
خودم از پنجره دیدم که مرا می بردند
خوره ها چنگ زنان ، روح مرا می خوردند
درد ، خوُراک دلم بود ؛ نمی دانستم
آسمان ، چاک دلم بود ؛ نمی دانستم
سپاس شده توسط: پیرمرد (12-05-13)
باران
چکه میکند روی بلندترین سکوت
ومن
اینجا
روی شیروانی خاطره ها
نگاهش میکنم
سپاس شده توسط: پیرمرد (12-05-13)
در شبان غم تنهايي خويش ،
عابد چشم سخنگوي توام.
من در اين تاريكي ،
من در اين تيره شب جانفرسا،
زائر ظلمت گيسوي توام.
گيسوان تو پريشانتر از انديشه من ،
گيسوان تو شب بي پايان،
جنگل عطرآلود.
شكن گيسوي تو ،
موج درياي خيال.
كاش با زورق انديشه شبي ،
از شط گيسوي مواج تو ، من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم.
كاش بر اين شط مواج سياه ،
همه عمر سفر مي كردم .
من هنوز از اثر عطر نفس هاي تو سرشار سرور،
گيسوان تو در انديشه من ؛
گرم رقصي موزون.
كاشكي پنجه من ،
در شب گيسوي پرپيچ تو راهي مي جست.
چشم من ، چشمهء زايندهء اشك ،
گونه ام بستر رود.
كاشكي همچو حبابي بر آب ،
در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود.
شب تهي از مهتاب ،
شب تهي از اختر،
ابر خاكستري بي باران پوشانده ،
آسمان را يكسر.
ابر خاكستري بي باران ، دلگير است .
و سكوت تو پس پرده خاكستري سرد كدورت ، افسوس ! سخت دلگيرتر است.
شوق بازآمدن سوي توام هست ، اما...
تلخي سرد كدورت در تو ،
پاي پوينده راهم بسته.
ابر خاكستري بي باران ،
راه بر مرغ نگاهم بسته .
واي ، باران ؛ باران
شيشه پنجره را باران شست .
از دل من اما ،
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟!
آسمان سربي رنگ ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور.
واي ، باران ؛ باران
پر مرغان نگاهم را شست.
خواب ، روياي فراموشيهاست !
خواب ، را در يابم ،
كه در آن دولت خاموشيهاست .
من شكوفايي گلهاي اميدم را در روياها مي بينم .
و ندايي كه به من مي گويد :
" گر چه شب تاريك است ؛ دل قوي دار، سحر نزديك است " .
دل من ، در دل شب ،
خواب پروانه شدن مي بيند.
مهر در صبحدمان داس به دست ،
خرمن خواب مرا مي چيند .
آسمان ها آبي ،
پر مرغان صداقت آبيست .
ديده در آينهء صبح تو را مي بيند .
از گريبان تو صبح صادق ،
مي گشايد پر و بال.
تو گل سرخ مني ،
تو گل ياسمني .
تو چنان شبنم پاك سحري؟
نه ، از آن پاكتري.
تو بهاري ؟
نه ، بهاران از توست
از تو مي گيرد وام ،
هر بهار ، اين همه زيبايي را.
هوس باغ بهارانم نيست ...
اي بهين باغ و بهارانم تو !
" رنگ چشمان تو دنياي خيال "
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز
مزرع سبز تمنايم را.
اي تو چشمانت ناز ،
در من اين سبزي هذيان از توست
گرمي چشم تو تخديرم كرد
حاصل مزرعهء سوخته برگم از توست .
زندگي از تو و مرگم از توست ....
وای باران ! باران!
شيشه پجره را باران شست.
از دل من اما.......... چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
تو بهاری؟
نه.
بهاران از توست.
هوس باغ و بهارانم نيست
ای بهين باغ و بهارانم تو!
من متولدِ پاييزم،
فصل ِ زردي
فصل ِ بادِ وحشي
فصل ِ شاعرهاي پير
فصل ِ نقاشان بي نظير
کس چه مي داند!
شايدم بس دلگير!!
از آن اولين پاييز تا آخرينش
از عطر فروردين تا باد پاييزي
از نياز آن عاشق تا ناز آن معشوق
از کنج آن مسجد تا بعدِ ميخانه!
من همه را پيموده ام!
من متولد پاييزمفصل ديدن رنگ در بعد نگاهفصل آرامش دلفصل غوغاي نگاهفصل سايهفصل بارانباران باران باران !!!
زیر باران بیا قدم بزنیم
حرف نشنیده ای بهم بزنیم
نو بگوییم و نو بیندیشیم
عادت كهنه را به هم بزنیم
وزباران كمی بیاموزیم
كه بباریم وحرف كم بزنیم
كم بباریم اگر ولی همه جا
عالمی را به چهره نم بزنیم
چتر را تا كنیم وخیس شویم
لحظه ای پشت پا به غم بزنیم
سخن از عشق خود به خود زیباست
سخن عاشقانه ای بهم بزنیم
قلم زندگی را به دست دل است
زندگی را بیا رقم بزنیم
قطره ها در انتظار تواند
زیر باران بیا قدم بزنیم
Bookmarks